داستان کوتاه زندان انفرادی

داستان کوتاه زندان انفرادی

جستجو

  • بخش : متن و اس ام اس داستان و رمان ارسال :تاريخ: پنجشنبه 13 دي 1397
  • داستان کوتاه زندان انفرادی
    بازجو گفت:
    «بری انفرادی زبونت باز می‌شه!»
    انفرادی اتاق کوچکی است که کَفَش پتوی سربازی انداخته‌اند با دستشویی و توالت و سکوت...
    و زمانی بسیار طولانی که تا هرچقدر دلت می‌خواهد خیال را جولان بدهی
    تا به همه جا سرک بکشد.
    یاد چیزها، حرف‌ها و کسانی می‌افتی که تعجب می‌کنی آن‌ها را چطور فراموش کرده بودی...!
    من در انفرادی دنبال خودم گشتم.
    هرکس ساختن زندان انفرادی به کله‌اش زده،
    آدم جالبی بوده و خوب می‌دانسته با آدم‌ها چطور بازی کند...!
    یعنی درست‌تر آن است که بگویم می‌دانسته آدم بهترین دشمن خودش است...! لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند،
    بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش، دخل خودش را بیاورد...!
    ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    موسسه بیماری های پوستی خاص

    موسسه بیماری های پوستی خاص